فرهنگ  مهمتر از نژاد، انسانیّت گرانمایه تر از فرهنگ

از اواسط دهه هشتاد(خورشیدی)  تحقیق بر روی ریشه و تبار ملل مختلف و تاثیر آداب و رسوم  برآنان را شروع نموده و بنا به علاقه ای که بدین مبحث داشتم و رشته ای که انتخاب کردم یعنی روانشناسی ، مطالعات وسیعی را آغاز نمودم، از اسناد تاریخی بسیار استفاده کرددم ،از زمان حضرت آدم،انشعاب فرزندان و نوادگان ایشان  و بطور کلی مردم تمام اعصار، بخصوص بعد از آن طوفان بزرگ که به جز نوادگان دامادهای حضرت نوح ،  باقی مانده نسل بشر به سه پسر ایشان یعنی سام و یافث و حام  میرسند و بسیار قابل توجه می باشد، مطالعاتم را ادامه دادم، تا نسب نامه های مردمان امروزی پشت به پشت  ازشواهد و شجرنامه های معتبر بهره بسیار گرفتم، (واقعاً که داستان های شگفتی در گردش ایام  و گذر نسل ها نهفته و عبرت های فراوانی می توان از آنها گرفت، دقیقاً آدم به معنی گهی پشت به زین وگهی زین به پشت  پی می برد، چه خاندانهایی که از فقر به سلطانی رسیده و برعکس، و تا آخر هم همین طور خواهد بود گویا خدا خواسته همه نژادها به ترتیب در مسکینی و شاهی سهمی برده باشندة و برایتی که فرق انسانها بنا به فرمودة یزدان دادار ، خالق متعال فقط در میزان تقوای آنان است!) برای نمونه:از شهر خویش و مناطق اطراف آن یعنی مکریان شجره نامه های مختلفی را بدست آوردم و به اصل و نسب اجداد ایشان رسیدم( نتایج این تحقیقات را سال 90 تحت عنوان دومقاله بنام نسب نامه خاندان های  مهاباد و مکریان در مجله وزین مهاباد شماره های 122 و 125 چاپ نموده ام)، با کمال تعجّب به چیزهای جالبی برخوردم!

شهر من بنا به گواهی تاریخ و اتّفاقات مهمّی که در آن روی داده است، یکی از مهمترین مراکز کردنشین می باشد که مردم اصیل آن خود را از کردهای خالص می دانند، بعد از پنج سال که کار ریشه یابی بیشتر خانواده های قدیمی را به پایان رساندم، متوجّه شدم که نه تنها در مهاباد بلکه در شهر ها و حتّی کشورهای دیگر جهان آنچه امروزه ما منطقه ای را به نام نژادی خاص و متفاوت می شناسیم اصلاً به این معنی نیست که مردم آنجا حتما از همان قوم می باشند بلکه تنها فرهنگ و آداب و رسوم و سنن آنجا را به مرور زمان گرفته اند، پس لازمست بدانید بیشتر مردم هر منطقه جغرافیایی در اصل نژاد و ریشه ای غیر از قوم قدیمی آن دیار دارند، به عنوان نمونه در تحقیقات خاندانهای مهاباد مشاهده نمودم که اکثریت طایفه های تراز اوّل آن اصلیتی غیر کرد دارند و بعدها  بعضی در میان ایشان به تدریج از قضا به مشهورترین و نام آورترین کردها هم تبدیل شده و توانسته اند خدمات بسیاری به اکراد کرده و در زمان خویش بی اندازه مسمر ثمر باشند، حتی وقتی از اکراد صحبت می شود اوّلین چیزی که به ذهن انسان خطور می کند شاید اسم برجستگانی از آنان باشد، چه بسا به نمادهایی برای این ملّت هم امروزه  تبدیل شده اند با آنکه در اصل ازین قوم نبوده اند!

به عنوان مثال در مهاباد خانواده قاضی ها اهل قفقاز و آن سرحدات بوده اند، داودی ها از نوادگان یک مسیحی ارمنی متدیّن و ایوّبیان و ایوّبی ها هم که از سادات اند و نوادگان  امام علی(ع) هستند پس به اعراب برمیگردند، جدا از اینان ما در مهاباد خانواده هایی اصیل و قدیمی زیاد دیگری داریم که همگی از سادات می باشند که این خود بیانگر صحّت این موضوع می باشد که ذکر کردیم. (البته طایفهء امامان  و پیامبر گرامی اسلام (ص)  وبطور کلّی بنی قریش همگی در اصل به حضرت اسماعیل (ع) می رسند و اگر ما پدر ایشان یعنی حضرت ابراهیم خلیل الله (ع) را بنا به شواهد زیادی تاریخی که در دسترس داریم از اکراد یا از مردمان همین منطقه بدانیم ، پس می توان گفت که سادات امروزی در مناطق کردستان بخصوص، بر حسب تصادف یا حکمتی پنهان، رجعتی دوباره بسوی فرهنگ باستانی و قدیمی خویش داشته اند).

به شواهد خود بسط بیشتری میدهم  وبه مورد خاندان های معروف و قدیمی سنندج اشاره می کنم، که در آنجا هم بیشترشان اصلیتی غیر کرد دارند بطوریکه مرحوم آیت الله شیخ محمّد مردوخ از ایشان نام برده که به ترتیب ذیل می باشند:

1- اردلان ها: از نوادگان شخصی بنام  قباد اردل می باشند که گویا نوه یک آسیابان اهل مرو خراسان به اسم خسرو بوده است، این خسرو همان کسی است که یزدگرد آخرین شهریار ساسانی را هنگامی که در سال 31 هجری از لشکر اسلام شکست خورده و به جانب مرو متواری شده،خسرو او را در آسیابان خویش کشته و با نقدینه و جواهری که از شاه مقتول بدست می آورد اقتداری بهم رسانیده و بهرام پسرش را به کار بازرگانی وا داشته است و همین طور کم کم قدرت گرفته و قباد اردل در دورهء ابومسلم خراسانی از مرو به موصل عراق کوچ کرده و بنا به وقایعی که شرح آن درین مقاله نمی گنجد به حکومت نواحی استان کردستان و اورامانات می رسد و بعد از ایشان تا 24 پشت به مدت چندین قرن متوالی امارت داشته و حکومت کرده اند.

2- مشایخ و قضات سلسلهء مردوخی ها: از نوادگان شخصی متدیّن بنام درویش امیر محمد مشهور به بابا مردوخه می باشند که اهل قریه ای از توابع شام بوده و در سال 737 هجری هنگام استیلای امیر شیخ حسن جلایری بر آذربایجان و بغداد که دولت آلیخانی را در عراق تشکیل داده بوده به خاک اورامانات کردستان مهاجرت نموده اند و خانواده ای اهل زهد و علم و عرفان بوده اند، امیر بابامردوخه جد بزرگ تمامی مردوخی های امروزی سنندج و اطراف آن خود با 22 پشت به امام حسن مجتبی(ع) می رسند، پس مردوخی ها هم جزء سادات می باشند.

3- سلسلهء قضات اورامان: که ایشان هم از نسل مولانا گشایش و از پشت بابامردوخه می باشند.

4- سلسله موالی منطقه اردلان یعنی خاندانهای شیخ الاسلام و قضات: از نوادگان عالمی بنام ملا یعقوب می باشند که اهل حسن آباد سنندج بوده اند.

5- سلسلهء مشایخ کانی مشکان: جد بزرگ ایشان حاج شیخ محمد قصیرانی بوده که از قصیران شام به قریهء کانی مشکان آمده اند و با 42 پشت به عدنان یعنی جد بزرگ رسول گرامی اسلام (ص) می رسند.

6- سلسله های سادات( که همگی حسنی یا حسینی اند و به امام علی (ع) می رسند) و خود به انشعابات زیادی امروزه تبذیل شده و هریک از خانواده های مشهوری در سنندج و اطراف آن تبدیل شده اند به عنوان مثال می توان از  شاخه های زیر نام برد:

{الف: سادات شیخ الاسلامی که حسینی اند و جد بزرگ ایشان سید زکی الاسلام با 29 پشت به سید همزه پسر امام موسی کاظم(ع) منتهی می شوند.

ب: سادات صلوات آباد که به سادات نمان معروف اند، و اعلا جدشان ملا ابراهیم نام داشته که او نیز به نوبه خود از نسل بابا علی همدانی از نوادگان سید اسماعیل که پسر امام موسی کاظم(ع) بوده است، می رسند، ناگفته نماند که سادات نمان و چور با سادات برزنجه اتحاد نسب دارند چون هر چهار از اولاد باباعلی می باشند و سادات پنجه هم که از اولاد شاه زرین کمر می باشند از رشته سادات برزنجه می باشند و همگی حسینی اند، (ناگفته نماند که بیشتر سادات عالم موسوی هستند یعنی به امام موسی کاظم می رسند چون ایشان بنا به شجره نامه هایی که بدست آورده ام دارای 36 پسر بوده اند و یکی از آنان که امام رضا(ع) بوده است هنگامی که به دعوت مامون عباسی بسوی خراسانهجرت کرده اند، ، کم کم بیشتر برادانشان هم بسوی ایشان وارد ایران بخصوص شهرهای خراسان از جمله سبزوار شده و نسل های ایشان در مناطق مختلف عراق وایران و پاکستان و افغانستان وغیره، سکنی گزیده اند) ، از تیره سادات نمان می توان به هنرمند پرآوازه کرد یعنی استاد سید علی اضغر کردستانی اشاره کرد.

ج: سادات کلجی که سلسله نسب ایشان به امام سجاد زین العابدین می رسد.

د: سادات پیر خضران از نسل سید محمد ظهیرالدین معروف به پیر خضر شاهو می باشند که با 14 پشت به امام علی النقی هادی می رسند، و سادات چور و پاوه و دشه و شمشیر و باینچوب و صفاخانه و شالی شل و پارسانیان همگی به ایشان می رسند و از شخصیت های مهم این سلسله می توان به مولانا ابوبکر مصنف و استاد سید عبدالرحیم مولوی(معدومی) شاعر مشهور کرد و غیره  اشاره کرد.

ز: سادات تودار که ایشان هم به سلطان جعفر پسر امام علی النقی هادی(ع) می رسند.

س:سلسله مشایخ و نوادگان  شیخ شهاب الدین کاکو زکریا که همگی حسنی اند.

و غیره...‍‍}

7- خانواده وزیری ها : این خانواده نزدیک به سیصد سال قبل به دعوت هه لو خان اردلان  از اصفهان به حسن آباد سنندج آمده اند  و تشکیل سلسله داده اند، جد بزرگ ایشان خواجه ابراهیم نام داشته و همانطور که گفته شد اصلیتی اصفهانی داشته اند.

8- خانواده وکیلی ها : از چهرصد سال قبل  در سنندج بوده و به شغل وکا لت مشغول بوده اند و جد بزرگشان خالد بیگ معروف به خوشناو بوده است.

9- طوایف بابان در سنندج : که به سه تیره پاشایان و بیگان و آقایان(خانواده کارگزاران هم از آقایان منشعب شده اند) تقسیم می شوند و سرسلسلهء ایشان سلیمان پاشای ببه می باشد.

10- طایفهء شاهویسیان(شاهویی): این خاندان را ابراهیم بیگی نیز می گویند،که در اوایل قرن هشتم هجری اعلا جد ایشان ابراهیم بیگ وزیر در دربار امیر حسن اردلان بانی قلعه حسن آباد مقام وزارت را دارا بوده است و در اصل از اهالی شارباژیر(سلیمانیه کنونی) بوده اند، در این خاندان اسماعیل بیگ وزیر هم در دربار خان احمد خان اردلان منسب وزارت داشته است.

11- خانواده کلب علی بیگ : ایشان یکی از شعبات اردلانی ها هستند و به سلیمان خان والی اردلان که شهر سنه دژ(سنندج) را او بنا کرده می رسند.

12- طایفهء کمانگر ها : از اولاد پیر مکائیل می باشند و اگویا اصلیتی شهرزوری دارند.

13- طایفه براز ها: که به کهیا صالح منتهی میشوند و ایشان را با دوهزار خانواده اتباع امیر تیمور گورکانی  از خاک عثمانی کوچانیده و به نواحی استان کردستان آورده است و در بلوک هوباتو و قره تو و مریوان آن ها را جا داده است. محمد باقر معروف ازین طایفه است ، که در معیّت حسن علی خان اردلان حکمران آنزمان کردستان با کریم خان زند در افتاده است.

14- خاندان قادری ها: به قادر خان درگزینی می رسند  که از اهالی همدان بوده و در سال 1120 هجری به سنندج مهاجرت کرده اند، ماه شرف خانم مشهور به مستوره کردستانی هم ازین طایفه هستند.

15- خانواده میرزا شفیع: سرسلسله ایشان میرزا محمد شفیع نام داشته که نوه میرزا محمد حسین لشکر نویس باشی دیوان نادر شاه افشار ودر اصل اهل نور مازندران بوده اند.

16-  طایفهء رستم آقا: جد بزرگ ای طایفه حاج محمد آقای امیر آخور خسرو خان بزرگ می باشند که امروزه با شهرت های فرکیش، میرآخوری،مشرفی ، مستوفی،مشکین،رستمی و غیره در سنندج زندگی می کنند، که معلوم نیست در اصل از کجا به سنندج آمده اند ولی به احتمال زیاد از اکراد بوده اند.

17: طایفهء تیموری ها: که به تیمور بیگ افغان منتهی می شوند و از افغانستان به کردستان و شهرزور مهاجرت کرده اند و طایفهء بزرگی هستند، ایشان هنوز هم در افغان ها فامیل دارند.

17- طایفهء زرّین کفش ها: نسب ایشان به توس نوذر منتهی می شود و می توان گفت که از باسابقه ترین طوایف سنندج هستند بطوریکه قبل از اردلان ها هم درین نواحی حضور داشته اند.

18- طایفهء کهزادی:  کهزاد کرباس فروش سرسلسلهء ایشان است و در اصل کرباس فروش بوده و اقتدار زیادی پیدا کرده اند و جزو اعاظم کسبه به شمار آمده اند،و در اهل اهل دهکده کیلانه هستند.

بطوریکه خواندید از 18 طایفه اصیل و قدیمی سنندج و اطراف آن  که مستقیما از آیت الله مردوخ نقل و در کتاب ایشان نوشته شده است، 11 خاندان ریشه  کرد نداشته و دارای اصلیت هایی از نژادهای دیگر می باشند! ( اگر بخواهیم به صاحبنامان کُرد سنندجی اشاره کنیم حتماً ذهن ما اوّل بسوی حکام اردلانی،آیت الله مردوخ، بابامردوخ روحانی، مستوره ادیبهء مشهور و استاد سید علی اصغر کردستانی و سید عبدالرحیم مولوی متخلص به معدومی خواهد رفت،که می بینیم در اصل هیچکدام تبار کردی ندارند و این مسئله نیز به نوبه خود قابل توجّه می باشد!).

به همین ترتیب  مشاهده نمودم که در هر شهر و کشوری گر چه آنان  به نژادی معروف باشند ولی در اصل خودشان بطور اکثریت  از آن نژاد  و تبارمخصوص نیستند، با توجه به مثالهایی که در بالا ذکر کرده و باز هم  نمونه های زیاد دیگری که دارم و به دلیل طولانی نشدن مطلب از آوردن آنها خودداری کرده ام، پس بطور کلی می توان گفت در گذر تاریخ نژادهای اولیه همواره کوچ کرده اند و تنها از ایشان نامی باقی مانده است و از آن مهمتر فرهنگ و آداب و رسوم ایشان است که برای آیندگان سرزمینشان مانده که بعدها بنام آن قوم زندگی کرده و معروف شده اند.

در میان کردها خدمتی را که مثلا تیرهء سادات به زبان و فرهنک و تاریخ و ادبیات و زمینه های دیگر  کرده اند هرگز خود اکراد به این شکل نتوانسته اند آنرا به انجام برسانند، به عنوان مثال در کردستان عراق برزنجی ها، در کردستان ترکیه شمزینی ها و در کردستان ایران مردوخی ها یا پیر خضری ها را می توان نام برد، دانشمندان بزرگ و نام آوران بسیاری از آنان برخاسته اند.

در مهاباد نیز می توان به افراد زیر به عنوان نمونه اشاره کرد: ملا جامی مشهور( از نوادگان ملا ابوبکر مصنف و به پیرخضر شاهو می رسند)،شیخ بابا سعید برزنجی( از نوادگان شیخ عیسی برزنجه می باشند)و سیدبابا اسماعیل متخلص به ذبیحی برادر زاده ء ایشان ، حاج میرزا عبدالرحیم وفایی(ایشان از نوادگان ملاجامی بوده است)، سید حسین حزنی داماو مکریانی، سید عبیدالله ایوبیان مرکزی،سید عبدالله اسحاقی( از سادات پارسانیان)، سید رشید خانقاه(متخلص به چاووش)، سید خلیفه عبدالقادر اطهری،سید محمد امین شیخ الاسلامی مکری( استاد هیمن)،سید نجم الدیم انیسی(بهار مهابادی)، دکتر سید کریم ایوبی، سید محمد، سید عبدالله و سید عبدالقادر صمدی، سید کامل امامی، سید محمد امین برزنجی (خاله مین) ، سید حسن باباطاهری، سید عبدالقادر سیادت(متخلص به سید)، سید رحیم قریشی، سید خضر نظامی(سیده پیره) و غیره...

نتیجه: مهاباد( یا تمام شهرهای تازه تأسیس دیگر جهان) را می توان در مقیاسی کوچکتر  مانند قارّه ای جدید فرض کرد چون دقیقاً از هر سو مردمانی به آن مهاجرت کرده اند و پایه گذار طوایفی مشهور و نوظهور بوده اند، مردمانی که هر یک دارای اصلیتی متفاوت و حتی گاهی بسیار دور از همدیگر بوده ولی تحت یک فرهنگ و سنت به زندگی خویش ادامه داده اند، از کل این مقاله می توانیم به این نتیجه برسیم که تبدیل جهان به دهکده جهانی که روز به روز در حال رشد و توسعه می باشد کاری بسیار زیبا و قابل تامل است، امروزه تمام نژادها با هم در حال ارتباط هستند و با هم روز به روز بیشتر ترکیب می شوند، پس می توانیم به این نتیجه برسیم که فرهنگ از نژاد مهمتر است و صد البتّه که انسانیّت هم از فرهنگ بسیار گرانمایه ترست، به امید روزی که به دور از تعصبات بی جا( که همواره مانع پیشرفت وسعادت انسانها بوده) بسوی آینده ای پر از صلح و صفا برای تمامی بشریّت قدم های جاودانه ای برداریم.

ساکار صوفی زاده(محب مهابادی)

 

 

 

 

 


جمعه 29 اردیبهشت 1391

پاک ترین میراث

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

زندگی وسوسه انگیزترین احساس است

گوهر و الماس است

شور خضر و طلب الیاس است

تخته نرد و تاس است

بازی قسمت و در گردش چندین پاس است

رهگذر را به مشام، همچو بوی یاس است

شاید حقّ الناس است؟!

زندگی پاکترین میراث است

همه جا ایدهء نو دارد و در احداث است

زندگی...

زندگی...                                                                    

 آری ،آری                                                                                                                                            

زندگانی خاص است .


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391

مصلوب عشق

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

ز هر رهی که روم آخرش به یار رسم                                          چه غم ز سوز خزان چون به نوبهار رسم

به هر بلا که بیاید چه باک    چندی   بعد                                                          به شادی و فرحی ناب و خوشگوار رسم

بیا که محنت  و اشک جهان غنیمت شد                                             به آخرت چو به لبخند برقرار رسم

گدای درگه  دل  باش  و  عاشقانه   برو                                       که من همیشه به وصلش بدین دو کار رسم

برای گوهر تو چون محک بود سختی                                                                 ز شهر سوخته   تا  کوی زرنگار رسم

حلاوتی   که به تلخی قسمت شه ماست                                            کجا به لذّت  دنیای اختیار رسم؟!

محب   دعا    بکند  همچو حضرت  حلاج                                          خوشا دمی که چو رسوا به روی دار رسم

گمان مبر که یکی بار می شوم مصلوب                                            چو بعد مرگ به صد منزل و دیار رسم

چه  آسمان  و زمین ها  همی  بمانده   بزرگ

کنار دوست  به  ابعاد  بی شمار  رسم


جمعه 1 اردیبهشت 1391

فراروانشناسی

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

<بنام ندای دل>

                                     فرکانس روان 1(فراروانشناسی)

 

(همان دمیدن روحت درون آدم(ع) بود                                              همی مقدمهء عشق  و داستان وجود

به (اقرا بسم  ربک الذی خلق ) به حرا                                            به اوج قصه رساند احمد(ص) آسمان وجود

:  محب گلی بشدی فخرآفرینش  را                                                                      

    که می رسد به تو خودجمله باغبان وجود!)

مطلبی را که می خواهم امروز در موردش صحبت کنم شاید  برایتان بیگانه و یا مفهوم آن مقداری مشکل باشد ویا  آنرا از مبحث  روانشناسی و علوم دیگردور پندارید!  ولی با  اطمینان  خاطر  به شما  قول می دهم که روزی همین مطلب به تنها رسالت روانشناسی  در  پیشبرد  اهداف عالی زندگی بشر وآماده شدن  به سوی آخر زمان تبدیل می شود  رسالتی که هم پایان  ماموریت پیامبران و مقربان خداست  و هم کمال تمام علم ها!

رسالتی که هم هنرست و هم دین! و در  بر گیرندهء تمام احتیاجات  و سئوالات بشر ازروز الست بوده است.

سخنم را  با کلامی گوهربار از شاعر اهل دل فرانسوی آقای  دولا  مارتین آغاز می کنم که در سه کلمه کل اهداف  و مباحث عرفان های  مشهور  جهان را  خلاصه کرده اند  ایشان می فرمایند : (وجدان صدای خداست)!

شاید  در وهلهء اول فکر کنید که آری منظورش اینست  که هر کس  وجدان  داشته  باشد  و خدا ترس  باشد رستگارست   و یا چندین  و چند معنای  دیگر ازین دست بکنید   ولی در اصل معنی  دور ندارد   بلکه  دقیقا  معنی اش خود جمله است  ویعنی   وجدان صدای خداست همین و بس!

عزیزان در وجود تمام شما  ندایی هست  که گاه  با  صدای خودتان  یا نزدیکان  یا معشوق  و حتی  بیگانه ای  با شما سخن می گوید ولی متاسفانه  بسیاری از شما از ترس  اینکه  مبادا  به شما  بگویند اسکیزوفرن  یا چند شخصیتی یا اگر رشته ای غیر از روانشناسی دارید دیوانه   بگویند آنرا  پنهان وسرکوب کرده اید.

و من امروز با   کمال یقین  به شما  می گویم که انسانیت  در مرحله ای از تکامل خویش  قرار گرفته که خدا خود  وارد صحنه می شود ومی خواهد باز  با شما حرف بزند  بدونه هیچ واسطه ای!  آری خدا واقعا  با شما می خواهد حرف  بزند!!

ای انسانهای   باهوش عصر جدید بدانید  که پیامبران  ظاهری آمدند  و رفتند ولی تا قیامت   همهء ما  یک  پیغمبر  باطنی هستیم!

همهء ما قسمتی  از روح  خداییم و اگر فرکانس روان خود  را  با  ندای  جاودانهء او تنظیم و منطبق کنیم و در  درون بیابیم  بدون شک  با  او می توانیم سخن  بگوییم :

( هان کلیم او فقط موسی(ع) نبود                                                                               هر که را خواهد تکلّم می کند!)

البته  بایستی خاطر نشان کنم  که این مقاله شرح مختصر فرکانس  روان  اول می  باشد  که تا  ده فرکانس  روان  ادامه خواهد داشت  (که عدد  ده رمز کمال است)  اما فقط  تا عدد سه مربوط به این سده می باشد و در سده های  دیگر تمام آن  به بنی آدم القا می شود!

آری این آخرین پیام خداست  به بشریت!  همهء پیامبران خدا به این دنیا آمده اندو همه ء کتابهای آسمانی تحویل داده شده اند!  موقع آن رسیده تا  این پیامهای تحویل داده شده بوسیلهء  پیامبران خدا پاکسازی و یکی شوند و اعلام شود که از این پس تنها  یک دین از نظر خدا  قابل قبول است  وآن (تسلیم) است!

آری تسلیم!...دینی  که بواسطهء آن قدرت  و حکمت  مطلق خدا را درک می کنیم و صدای او را در دل می شنویم و به سوی تکاملی میرویم که چهرهء زیبای  او را  بی واسطه می بینیم  که این اوج دستورات  باطنی و مخفی شدهء تمام کتاب های آسمانی از جمله تورات و انجیل قرآن است.

انسان ذاتا آزاد خلق شده است و هر چیزی یا کاری که موجب قید و بند او شود نا پایدار و غلط است و تمام آداب و سنت و مذاهب و فرقه و گروههایی که ما را ازین آزادی روحی دور کرده مایه ء فساد و گمراهی ست که بستن مسیر فطرت پاک و اصیل بشر جز تباهی چیز دیگری را نمی تواند به بار آورد وتنها راه  برای رسیدن به اصل واقعی  و پیدا کردن خویش  رجوع به همین آزادی فطری می باشد!

دوستان ! انسانها  تغییر  می  کنند  و نیازهای  آنان هم تغییر  می کند  بنابراین در  هر  زمانی چیزی حقیقت  به حساب می آمد دیگر آن حقیقت  نمی باشد! چون  هر چیز   که به صورت مکتبی  در بیاید  و سکون بیابد  دیگر خود  آن چیز  نمانده و نیست!

از آنجایی که اصلا هیچ چیزی با ارزش واقعی خود اتفاق نمی افتد اصول درونی و فراروانشناسی پس از اصولی که درین دنیای کم عمق (ظاهری)مقبول افتاده بسیار به دورست اصولی که بر اساس طرز تفکر انسانها از همدیگر همسازچگونه فکر می کنند؟!

 اما عامل عمده آنست که آیا تعالیم قابل اجرا هست یا نه؟ که آیا آنها قابلیت به اجرا گذاشته شدن دارند یا نه؟

آری انسان امکان برگشت به اصل خود را دارد در واقع او در قبال واقعیت ها در خواب بوده است و اگر انسان خود را باز یافت خواهد توانست که وجود خود را تا بی نهایت بیفزاید ولی اگر این کار را نکرد ممکن است تا نقطهء نابودی از وجودش بکاهد!

کسانیکه در چنین سخنی تهدید یا تشویقی به نظرشان برسد شایستهء این کار نیستند چون در واقعیت ها تهدید یا تشویقی وجود ندارد و تنها در برداشتهای انسان است که او آغاز را می سازد

از هرگاه انسانهایی فرستاده شده اند تا در خدمت به انسان تلاش کنند و ایشان را از نابینایی یا خواب برهانند که امروزه بهترست با نام فراموشی گفته شود.

این فرستاده شده گان همیشه با مبدا در تماس هستند و دارویی می آورند که نصف علاج است و نصف دیگر آن مثل یک داروی زمینی اورتودوکس فعالیتی ست که بر روی آن دارو انجام می شود تا حداقل باز زایی آن بدست آید!

این پزشک های کیهانی(این اسم ترجمهء لغوی یک واژه بسیار قدیمی می باشد)تقریبا بطور ناشناس هستند ایشان از هر نژادی بوده و به کلیه باور ها تعلق دارند و دو هدف اساسی را دنبال می کنند:1-نشان دادن انسان به خویش آنچنان که واقعیت است و 2-کمک کردن به انسان در دستیابی به حقیقت درونی و جزء همیشگی خویش.

انسان از دورتر های دور نشات می گیرد در خواب است و ممکن است بعد از آنکه ابزارش را بدست آورد برگردد

در کل ما برای مختل کردن سلک طبیعی فکر و آگاهی قصدا به یک تکانه نیازمندیم که ایمن بوسیلهئ پیامبران ظاهر ی و باطنی در طول تاریخ بشریت و صد البته به اذن و رضای حضرت خالق انجام شده است.

این علم غیبی و گران بها از آغاز مکتوب بشر به وسیلهءزرتشت و موسی و عیسی و محمد(ص)

و خیلی های دیگر  جریان پیوسته داشته و امروزه نیز در قالبی نو و با سازگاریهای جدید وجود دارد

در  حالیکه همهء  ادیان  بواسطهء ساخته های انسانی رسم و رسوم و  قوانین بت پرستی دروغین به  فساد کشیده شده اندممکن است در  هر  دینی  تسلیم شده گانی  وجود  داشته  باشند  که به   ندای سرشت اصلی خویش  رسیده اند وگر چه شاید مسیحی و یهودی و مسلمان و هندو   و بودایی  و یا پیروان راههای دیگر یکتا پرستی باشند !

این تسلیم شده گان فرکانس  روان دینی  را تشکیل می دهند  که تنها  دین   قابل  قبول از   نظر  حضرت  دوست خدای متعال است!

صفت  مشخصهء تسلیم  شده گان  واقعی  آنست   که آنها  هیچ  چیز   قابل  اعتراضی  در  قرآن  پیدا   نخواهند  کرد ;

درست است که قرآن کلام قدیم است ولی حالت پویایی دارد خدا متکلم است به یک کلام ولی ظرف ها فرق می کند علم سرعت دارد ولی فرمودهء حضرت حق شتاب دارد و همیشه جلوتر از علم می باشد!

بنابراین  قرارست  اکثر  مردمان  مترقی  درین  دین  با  پیوند  به فرکانس روان و معرفت اصلی به خود از خدای  خویش  پیغام های پاک  شده و یکی شده ای را در یافت کنند  و این مقدمهء ورود  به  همان مدینهء فاضله ایست  که یکتا پرستان برای  آخر زمان پیش بینی کرده اند  ولی از طریق  وصول  بدان بی خبر بوده اند و یا  دانسته و پنهان داشته اند تا  وقت موعودش برسد که اکنون شمارش معکوس آن شروع  شده است!

و از  این نقطه نظر بوده  که هیچکدام از پیامبران خدا پیامبر قبل و بعد خویش را انکار نکرده و رسالت همدیگر را  بدونه هیچ  شرط و شبه ای قبول داشته و به هم ایمان آورده اند پس دین آخر زمان به فرمودهء قرآن آری اسلام است منتها  اسلام با  معنی دیگرش یعنی: تسلیم...

دریافت فرکانس روان  یا همان  ندای  اهل دل آرزوی  پوچ و خیالی من به عنوان  یک شخص و یا  گروهی از مردم در گذشته وآینده  نبوده  و نیست!   بلکه این قانون غیر قابل اجتناب پروردگار عالمیان است!

دوستان بزرگترین و مهمترین مسائل فراروانشناسی بوسیله شکل بندی های بسیار هارمونیک و ظریفی در طول تکامل بشر که اول از ساده ترین عناصر باطنی به مقتضیات ظاهر موجودات و در راس آن انسان با هم به مرور زمان زیر نظارت مستقیم حضرت حق تلفیق شده و اکنون موجودیتی از جذبه و کشش و پیچیده گی را ایجاد کرده است موجودیتی که به منشاء های در کل به شاهراه های خیلی بزرگتر و پیچیده تر نسبت داده می شود دروازه ای بسوی وصل...

سخنانم را  با  چند  خط رمز آلود  به  پایان می رسانم   باشد  که هر کس   به  قدر ظرفیت  خویش  آنرا   بفهمد  و امیدوارم  همه از آن   در  حیطهء فکری خویش  بهره ای  ببرند:

(تعالیم چون هواست! شخص در آن جای گرفته ودر آنست  اما  با  احساس  واقعی قادر  به درک آن نیست در  حالیکه در صورت نبودش می میرد!

تنها زمانی هوا  را  می بیند  که آلوده  باشد مثلا وقتی  که  دودی   برمی خیزد  و  یا   آثاری از دود  در آن   باشد شخص هوای  آلوده  را  می بیند  آنرا  تنفس می کند  و تصورش  آنست  که چیز خاصی  است!

وقتی  محروم از هوا  بشود می میرد ! اما  وقتی  احساس خفگی  می کند  به  خیالش  هوا  را  احساس  می کند  و  به  امید داروست!  در حالیکه  چیزی  که مورد نیاز اوست   باز پس  دادن هواست  و بس!

با فهمیدن  اینکه  هوا  یک   مادهء معمولی است   که با  آن  چنان  با بی توجهی  برخورد  می شود  و کسی  حضور  آنرا  مشاهده نمی کند  انسان ممکن است  از  وجود  هوا  آگاه  باشد  و از  آن  بهره  جوید ! )

بقول حضرت حافظ:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست            سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست!

در  اندرون من خسته دل ندانم کیست؟!          که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

در ضمن هستهء مطالب بالا  بگرفته  از تعلیمات  و فرموده های استاد ازل  و در سایت  درون محفوظ  ومکتوب است!

منابع دیگری از آنها بهره بردم بشرح زیرست:

1-قرآن کریم و بیشتر کتب آسمانی دیگر

2-  قصص الانبیاء نوشتهء ابو اسحق ابراهیم بن منصور ابن خلف در قرن پنجم هجری

3- تذکره الاولیاء نوشتهءشیخ فرید الدین عطار نیشابوریو گلشن راز شیخ شبستری

4-مقالات شمس تبریزی و قمار عاشقانه از عبدالکریم سروش

5-سلسله مقالات دکتر فرزانه آقای محی الدین حسین الهی قمشه ای

6-واپسین شطحیات نیچه ترجمهء دکتر حامد فولادوند

7-کتابهایی مفید از اشو و عارفان شرق و غرب و جملات قصار آنها

8-صوفیگری و فراروانشناسی اثر ماندگار روانشناس بزرگ آمریکایی رابرت –ای-ارنستین

که مرا در مطرح کردن رسالتم بسیار کمک و تشویق کرد.

9-فیه ما فیه از حضرت مولاناو بیشتر کتبی که در مورد عرفان و تصوف نوشته شده است

10-سیری در ریاض المشتاقین اثر ملا حامد بیسارانی در باره زندگینامه دو قطب بزرگ طریقت نقشبندیه:حضرت مولانا خالد ضیائ الدین و شیخ عثمان سراج الدین نقشبندی.

11-میراث صوفیه نوشتهء استاد دکتر زرین کوب

12-انسان روح است نه جسد تالیف ارزندهء دکتر رئوف عبید

و...

والسلام تا شروع فرکانس روان2.

 

 

 

 

 

 


پنجشنبه 27 بهمن 1390

؟

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

رفتم به عرش گفتا : آن شاه در دل توست

چون از دلم بپرسم ،گوید به عرش باشد!!!


سه شنبه 25 مرداد 1390

طریق احتیاط

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

گربگیری اذن هم رازش نگویی بهترست              چونکه هر پیشآمد از بی آبرویی بهترست

هان خیالت خوش مکن وادی پر از رسوایی ست    جای ظاهر گشتنت کنجی بجویی بهترست

در جوانی آرزو ها داشتم در ره ولی                         داد یادم زندگی بی آرزویی بهترست

رندتر از ما بسی بودند و سر بگذاشتند                 باز از دیوانگی آشفته خویی بهترست

بوسهء ساقی نمی گردد نصیب هر خمار             در ره جانان قناعت با سبویی بهترست

در طریق احتیاط دل نباشی نا امید                  ور به یمن عشق (هو) یابی تو کویی بهترست

                                   رو محب در سایهء امن و خفای نقشبند

                              معتکف واران رهی از سمت و سویی بهترست


شنبه 28 خرداد 1390

...

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

ای معنی هر سکوت و ناله 
                
 ما را به دگر مکن حواله

یک ذره ز موی تو نگفتیم  
                    
 با این همه دفتر و رساله    


شنبه 30 بهمن 1389

قسم به نور

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

                                (بسم الله النور)

قسم بر دوسالگی

                      که هر گوشهء  اتاق برایم  منزلی  بود

وقسم بر چهار سالگی

                          که هر اتاق برایم  محله ای

وقسم بر شش  سالگی

                       که هر خانه  برایم  شهری

وقسم بر هشت سالگی

           که هر کوچه برایم کشوری

وقسم برده سالگی 

              که هر محله برایم عالمی

                    وقسم بر سالهای  بلوغ  که شهرم  برایم دنیایی  بود!

وقسم بر حالا که بیست و دوساله ام

                        وحتی  تمام  منظومه شمسی  و  کهکشان ها وهستی...

                                                       برایم  گوشه ء  اتاق  نمی  شود!

و تو  ای  خدای  بزرگ

                دائما  در  تمام  این حالاتم  وارد  شده ای

                                                                                         

وزندگی  را  شروع کردی و ساختی و به آخر می بری

جانم  به  قربانت  ای یار  پاک...

                      ای نور  گوشهء  اتاق

                                            ای روشنایی  راهرو منزل

                                             ای  چلچراغ  خانه های  قوم و خویش

ای ستارهء دوردست  کوچه و ماهتاب  محله ها

                                                   ای خورشید  زیبای  شهرم

                               ای  ضیای  بی  پایان  جهان

                                                                                           

 عمرم  به  روی  تو  تابناک...

                                             ساکارصوفی زاده(محب مهابادی)

 


جمعه 28 آبان 1389

قصار 1

   نوشته شده توسط: مُحب مهابادی    

قسمت اول(قصاراهل دل غرب)

 

بعد از مرگ شما چیزی خواهید شد که قبل از مرگ بوده اید(شوپنهاور)

 

تنها پادزهر خستگی ذهنی درد فیزیکی می باشد(مارکس)

 

فرق ما با دیوانه ها در این است که ما در اکثریت هستیم(میشل فو کو)

 

آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های در اوست نه شدت آن احساس ها(نیچه)

 

ملالت ریشهء هر شری است(گیر کگور)

 

جرم این است که ما ندانیم  زندگی خیلی ساده تر از این ها ست که ما فکر می کردیم(نیچه)

 

گمنام زندگی کن که دشمن نداشته باشی(راسل)

 

بیشترین استفاده زندگی به صرف کردن آن  چیز هایی ست که بیشتر از زندگی عمر می کنند(ویلیام جیمز)

 

در فروتنی و واضع چیزی وجود دارد که به طوری عجیب قلب ما را غرق غرور می کند(آگوستین)

 

بزرگترین عدد کدام است؟   عدد یک (هیوم)

 

صبر تلخ است ولی میوهء آن شیرین است(روسو)

 

هدف تمامی جنگ ها صلح است(آگوستین)

 

دیوانگی بشر آنچنان ضروری ست که دیوانه نبودن خود شکل دیگری از دیوانگی ست(پاسکال)

 

اگر به قلبت گوش کنی و مغزت را به کار بیندازی هیچ وقت اشتباه نمی کنی(برادلی)

 

آنکه خود را حقیر می شمارد در  واقع مرد متکبری ست(مارتین لوتر)

 

دل دلایلی  دارد که عقل قادر به فهم آن نیست(پاسکال)

 

ریاضت کامل آسانتر از اعتدال کامل است(آگوستین)

 

طولانی ترین روز روزی است که کسی در آن نخندیده باشد(مالبرانش)

 

معقول ساختن فلسفه خودکشی فلسفه است(هایدیگر)

 

خوشبختی جستن خوشبختی است نه یافتن آن(ویلیام جیمز)

 

ما در حال مرگ هستیم  تنها از آن رو که نه افسانه ای بایمان باقی مانده ست و نه رازی(راسل)

 

علم نیازمند کسانی است از آن سرپیچی کند(آدورنر)

 

یکی از گمراه کننده ترین فنون بازنمایی در زبان ما استفاده از کلمهء من  است(ویتگنشتاین)

 

اگر عدد  یک تصویر می بود در آن صورت علم حساب روانشناسی می شد(فرگه)

 

خدا ما را برای خوش آفریده پس قلبمان آرام نمی گیرد مگر وقتی به او روی آوریم(آگوستین حکیم)

 

بشریت آنقدر که از فکر حوادث ناراحت می شود از خود آن حوادث زحمت نمی بیند(مونتنی)

 

سیا ست  هیچ ارتباطی با اخلاق ندارد(ماکیاولی)

 

هیچ کار بزرگی در جهان بدون اشتیاق انجام نشده است(هگل)

 

قلب دانشمندترین فلاسفه و دانایان است کسی که صاحب قلب پاک باشد به نصیحت حکما نیازی ندارد(روسو)

 

خدا همه را طوری دوست دارد گویی همه ء ما یک نفر هستیم(آگوستین)

 

کسی که می گوید آدم خوب وجود ندارد مطمئن باشید که او خود آدم پست و حقیری ست(جورج بارکلی)

 

هر کسی از  روی  خجالت سرخ شود از قبل گناهکارست بی گناه واقعی از چیزی شرمنده نیست(روسو)

 

هدف انسان عاقل رفتن بدنبال لذت نیست بلکه دوری از  درد است(ارسطو)

 

آیا  یک  معادلهء جنسی نیست؟  (ایریگاری)   e=mc2

 

اگر انسان ها قدرت خواندن افکار یکدیگر را داشتند اولین چیزی که در جهان از بین می رفت عشق بود(راسل)

 

زیبایی  در قلب بیننده است(کاسیرر)

 

آگاهی یک مرض است(اونامونو)

 

نیچه شخصا فلسفی تر از فلسفه بود(سانتیانا)

 

شما مدرن متولد می شوید ولی مدرن نمی شوید(بودیار)

 

روشنگری یک پروژه ء ناتمام است(هابرماس)

 

یک سئوال سنجیده نصف جواب است(بیکن)

 

ما همگی میانجی و مترجم هستیم(دریدا)

 

هیچ چیز دشوارتر از ساده نوشتن نیست(پوپر)

 

نه بی جهان خدایی  هست و نه بی خدا جهانی(ماخر)

 

هنر از احساس می چکد و با معنای متعالی تجسم می یابد(مونو)

 

عقل برده ء عواطف است(هیوم)

 

هر که بخواهد محبوب خدا باشد باید تا انجا که ممکن است شبیه او شود و چنان باشد که او هست(اسپینوزا)

 

هبوط چنان که گفته اند بیان شدنی نیست(شلینگ)

 

تنها  زندگی کردن سرنوشت تمام ارواح بزرگ  است!(شوپنهاور)